چهارشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1389

خیلی سریع اتفاق افتاد 

نفهمید چی شده!؟ 

فقط داغی صورتش رو حس کرد 

گرما 

و خیسی گلوله های اشک 

به نظر درشت تر از همیشه بود 

گرم تر 

درشت تر 

و  

غیر منتظره تر 

انگار اشک هر چی بزرگتر باشه قشنگ تره 

بغضشو نمی تونست بخوره 

حس بی حسی با بیشترین حس ها 

شایدم با بیشترین دردها 

صدای شکستنشو شنید 

در سکوت   

با فریاد  

بی جنجال 

به رنگ همه گذشته ها 

غافلگیر شده بود 

مچ خودشو گرفته بود 

«من دیگه عجب آدمی هستم» 

آخه مگه میشه؟ ! 

آخه چطور...؟! 

آخه چرا ...؟!