پنج‌شنبه 11 آذر‌ماه سال 1389

یادمه  

وقتی سال های ۷۷-۷۸ 

تو انتشارات صراط دیدمتون 

گفتم آقای دکتر 

این سوالات فلسفی  

این چون و چرا ها 

این من از کجا آمده ام ها 

آمدنم بهر چه بود ها 

تمام شدنی نیست 

رهایم نمی کنن 

از طرفی  

هر گاه با خود می اندیشم که پاسخ مناسبی بهر آن یافته ام   

در گذر زمان در می یابم که 

 نه  

همچنان اندر خم یه کوچه ام  

....

شما نیز با لبخندی همیشگی  

و مهربانی مخصوص به خود 

پاسخ دادید: 

باید همین طور باشد 

این سوالات همیشگی است  

بایدباشد 

بایدتداوم یابد 

این سوالات 

این شک ها 

این تلنگرها 

این سوختنها 

اینها دلیل خوبی برای زندگی است 

دلیلی برای زیستن 

بودن  

و البته شدن 

و اکنون  

بعداز اینهمه سال 

من همچنان درگیرم 

در حیرتم :

کیست در گوش که او می شنود آوازم 

یا کدام است سخن می نهد اندر دهنم 

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد 

یا چه جان است که گویی منش پیرهنم 

تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی 

یک دم ارام نگیرم 

نفسی دم نزنم