کودکانه

نمی دانم هایم بسیار است

کودکانه

نمی دانم هایم بسیار است

نامه ای به یک دوست

یکبار برایت آرزوکردم در جایی باشی که قرار بوده  ...

گفتی این آرزو برآورده شد

اما نفرینی بود برای تو

گفتی همیشه در جستجوی جایی بودی که قرار نبوده باشی

جایی که منتظرت نیستند و اصلا نمی­دانند که وجود داری

جایی که بروی و نشناسند تو را

و خود را تحمیل کنی و از آنجا دگرگون برگردی

گفتی که قرار ما در بی­قراری بود

در رفتن به جاهایی که جای ما نیست

به کشف و شهود این اجتماع بی در و پیکر

به رفتن سراغ این مردمی که زبانشان را نمی­شناسیم

و دردهایشان دردهای ما نیست

این قرار جوانی تو بود

و حالا می روی پشت میزهایی که صندلیش برای تو خالی است

و در کنار بلند گو کارتی است به نام تو

و حضورت در بروشورهایی که فقط به کار ترفیع می­اید

گفتی نه این قرار ما نبود

نوشتی تا ازم بخواهی که آرزوکنم

در جایی باشی که قرار نبوده است

پس از سوال های بی­جواب بسیار

در کش وقوس شک و تردید­های جان سوز

به این نتیجه رسیدم که هر کس را بهر کاری ساختند

به قول رضا مارمولک به تعداد آدم ها راه  برای رسیدن به خدا هست

و فکر کردم اگر در جایی باشیم که قرار بوده

یعنی آن نیروی لعنتی درونی آزاد شده

یعنی پیدا شدن

پیدا کردن

معنا بخشیدن به این هستی

 به این بودن

نمی­­دانم تا چه اندازه سر جایت هستی

اما من به واقع در جایی هستم که قرار نبوده باشم

باور کن خیلی سخته

خیلی سهمگینه

غیر قابل هضمه

دختر محجبه­ای که بدون وضو از خانه بیرون نمی رفت

و نماز شب و نماز امام زمان و دعای کمیلش قطع نمیشد

و شب ها قران سر می­گرفت و استغفار می­کرد

امروز همه اصول و فروع برایش بی­معناست

دختر به اصطلاح تحصیل کرده­ای که تصمیم نداشت هیچ وقت ازدواج کنه

و فکر می­کرد از مردها متنفره

در عنفوان جوانی

ازدواج کرد و شوکه شد

همه چی به نظر عالی می رسید

زندگی خانوادگی

عشق

فوق لیسانس

اما دختر کوچولوی قصه ما طاقت نیاورد

سعی کرد مقاومت کنه

همه تلاش ها بی فرجام بود

اخرین راه نجات

یا بهترین راه فرار

خام بود

پخته شد

والبته سوخت

بعد از آن کشف و شهود این اجتماع مرد سالار

مرد محور

و بعد از آن معلق شد

گم شد

و بازهم فهمید که هیچی نیست

زن بودن را باتمام وجود حس کرد

اقلیت بودن را چشید

مزه مزه کرد و به سختی قورت داد

زمانی عاشق جامعه شناسی بود

وکتابخانه

و کتاب خواندن

و کتاب دیدن

و حالا به رانندگی فکر می­کرد و جاده

به اینکه کامیون بهتره یا اتوبوس

به اینکه چطور می­توان پایه 1گرفت

و زیر لب زمزمه می کنه چی فکر می­کردیم چی شد

آرزوی نوشتن

مقاله ، ترجمه ، تحقیق و پژوهش

و شاید امروز اگر فوق لیسانس تربیت بدنی می داشت راضی­تر بود

همه این ها را چطور می­شود با هم جمع زد

چطور می­توان این زندگی زیبا را تحمل کرد

بهار با همه لطافتش

تابستان با گرمای رخوت انگیزش

بوی پاییز بوی ماه مهر

و سرمای جان بخش و روح انگیز زمستان

بی قراری

 دگرگونی

پتک خوردن

اشک ریختن

باشد

اگر تومیخواهی

آرزو می­کنم در جایی باشی که قرار نبوده ...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد