X
تبلیغات
زولا
چهارشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1387

قبل از دوران آمادگی یا همان مهد کودک را زیاد به یاد نمی ارم 

از مهد کودک فقط حیاط و وسایل بازیش یادم هست 

از کلاس اول لحظه ای که سر صف اسممو صدا کردن و رفتم جایزه شاگرداولیمو گرفتم یادمه 

برا کلاس دوم محله و مدرسم عوض شده بود  

از معلم کلاس سومم  اصلا خوشم نمی اومد ....یادمه خیلی فرق میذاشت با فرانک کاظمی خیلی خوب بود ....البته زیاد مهم نبود چون من اساسا ازش خوشم نمی اومد 

کلاس چهارم نمره ریاضیم کم شده بود و تابستونش رفتم اصفهان پیش دختر عمو ها مثلا تمرین 

از معلم کلاس پنجمم خیلی خوشم می اومد...خیلی ناز بود... 

دوران ابتدایی برعکس خیلی از بچه ها به غیر از کلاس اول که فکر کنم معدلم ۲۰ یا نزدیک ۲۰ بود دیگه شاگرد اول نشدم 

به جاش دوره راهنمایی دوران طلایی تحصیلاتم بود 

به طرز باور نکردنی با یه معدل نه چندان خوبی شاگرداول شدم 

حتما فکر می کنید بین یه مشت خنگ بودم 

نه به خدا 

من که خیلی می خوندم و نمره های کلاسیم هم عالی یود 

وقتی مامانم می اومد مدرسه همه تعریفمو می کردن 

حالا شاگرد اولی و جایزه های مختلف گرفتن و تشویق های پی در پی به اندازه فعالیت های فوق برنامه و شروع تمرینات جدی تاتر مهم نبود 

خانم اصلان بیک معلم پرورشی دلسوز و مهربان 

بعدشم ما رو برد منطقه.... 

خانم آصف نژاد 

شاید یکی از آرزوهای من دیدن دوباره خانم آصف نژاد ه 

هرچندکه به اصول و چارچوب هایی که سعی می کرد ما رو آشنا کنه پای بند نموندم

اما صادقانه یه عالمه دوسش دارم

هیچ وقت خاطرات خوب تمرین و اجرا در منطقه و اردوها و مسافرت هایی که رفتیم و فراموش نمیکنم

امیدوارم هر جا هست سالم و شاد باشه

روزهای خوبی بود

سرشار از انرژی و حرکت و زندگی

بدون هیچ چشم داشتی

بدون هیچ اغراقی

حتی بدون هیچ امید و آرزویی

همونی بودیم که بودیم

گویی به هیچ چیز جز بازی فکر نمی کردیم 

نمی دونم  

اما آن روزها سبز و نارنجی بود 

دوست داشتنی و پر حرارت 

از دوران طلایی راهنمایی که به زور بگذرم 

میرسیم به انتخاب رشته لعنتی که برای هر کسی قصه ای داره 

انتخاب رشته؟؟؟؟ 

دکتر بشیم یا مهندس 

شایدم معلم و یا پرستار 

انگار همین چهار تا شغل رو خدا آفریده بود 

یا اینکه مامان من همینا رو فقط بلد بود 

هنرستان تاتر نتونستم برم چون راهش خیلی دور بود 

یه سری امتحان ورودی دادم برابهیار شدن و این حرفا که خدا خیرش بده عممو نذاشت برم 

خلاصه به زور مامانم اینا  

علوم تجربی انتخاب شد 

هر چی گفتم که بابا جون من دوزار مغز ریاضی ندارم هیچ کس گوش نکرد 

فقط مامانم گفت که خودم برات معلم می گیرم 

از همون سال اول دبیرستان گند زدم 

هر سه ثلث با چهار تا تجدیدی 

یادمه جبر و شده بودم یک ونیم.... 

البته ریاضی جدید و هندسه هم دست کمی نداشت 

تجدیدی ها معلوم بود : جبر - ریاضی جدید - هندسه و فیزیک  

الان که فکر می کنم شک دارم شیمی هم بود یا نه 

چهار تا بیشتر نبود  

نمی دونم  

به هر حال تنها کاری که نمی کردم درس خوندن بود 

با یه وقفه نسبتا طولانی با یه گروه دیگه فعالیت های تاتری رو شروع کرده بودم 

البته فقط سال اول و دوم دبیرستان 

که بیشترین ضعف درسیم هم برا همون دوران بود  

چون یادمه سال سوم فقط یه تجدیدی از زیست اوردم که اونم به خاطر تقلب لج کرده بود و ما رو که سه چهار نفری بودیم انداخت 

سال چهارم و با همه ابهتی که امتحانات نهایی داشت خرداد ماه با یه معدل تقریبا افتضاح قبول شدم 

تازه همون سال در میان بهت وتعجب همگان مرحله اول کنکور هم قبول شدم 

خیلی خنده دار و مضحک بود  

با رتبه 28 هزار به خاطر دل بابام مثلا درس می خوندم که یه چیزی که مربوط به بیمارسان و دکترا و لباس سفید باشه قبول بشم 

دوره دبیرستان  شاهد انحطاط و سقوط شاهنشاهی دوره راهنمایی بود 

یه جورایی خیلی شاکی بودم 

از رشته ام و درسا بدم می اومد 

به زور دبیرستان می رفتم 

یه ادم تقریبا ساکت و درون گرا و بی بخار که انگار هیچ حس و حالی نداره 

بد جوری حالیم نبود  

فکر کن! امروز که این قد خنگ و خولم آن روزا چی بودم

یعنی نه شیطنت می کردم نه درس خون بودم نه هیچ کار دیگه 

تو خونه که تا می شد می خوابیدم و سر کلاس ها هم یا رمان های مبتذل درجه سه و چهار می خوندم و اشک می ریختم یا دست بغل دستیمو می چلوندم که نکنه از من درس بپرسه  و یا منو صدا کنه پای تخته و یا تمرینها رو از رو دست بچه ها کپی می کردم 

به هیچ عنوان هم حال و حوصله درس خوندن نداشتم 

اصلا انگار یادم نبود که باید درس بخونم 

چون یادمه بعضی موقعه ها خیلی هم بیکار بودم یا به هر حال می تونستم یه نگاهی به کتابا بندازم اما این کارو نمی کردم 

الان فکرشو می کنم که درس خوندن شاید راحت تر از این بود که اون همه استرس و اظطراب آیا منو صدا می کنه یا نه رو تحمل می کردم 

میدونی اینکه درس نمی خوندم مهم نیست ولی اینکه هیچ غلط دیگه ای هم نمی کردم مهمه 

نه دوست پسری نه الواطی نه خوش گذرونی .....هیچی 

می رفتم و بر می گشتم  

مثل رباط  

سرد سرد.....شاید منجمد شده بودم  

با همه این توصیفات بالاخره دیپلمه شدم 

دیپلم 

دیپلمی که یه روزگاری همه چیز بود 

شاید یه زمانی فکر می کردیم دیگه دیپلم اخرشه 

آخر خوشبختی برای تمام شدن اون همه درس های کوفتی 

آخر فهم و شعور و عقل 

آخه همه اونایی که بزرگ بودن دیپلم داشتن 

از همه اونایم که تعریف می کردند دیپلمه بودن 

حداقل چهار سال بود که منتظر دیپلم بودم 

فکر می کردم همه بدبختی هام در مورد ریاضیات لعنتی تموم میشه  

فکر می کردم که این درس خوندنه لعنتی تموم میشه 

این هیچی نبودن 

این سیستم ارباب و رعیتی گاهی آموزش و به ندرت پرورش تموم میشه  

این حفظ کردن ها و خر زدن ها تموم میشه 

خلاصه که به خودم تبریک میگم که جان سخت بودم 

 طاقت اوردم و با جانفشانی بسیار دیپلم گرفتم