X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 12 آبان‌ماه سال 1387

میدان تجریش

ساعت 8- 9 شب بود، 

سرد نبود

اما به شدت احساس خستگی می کرد،

انگار پاهاش مال خودش نبود،

اصلا یه جورایی همه بدنش کوبیده بود،

به قول بچه ها تریلی از روش رد شده بود !!!!

شاید هم از چرخ گوشت ردش کردند!!! 

حالا... 

این همه شلوغی

این همه ماشین

این همه ادم

اما انگار هیچ ماشینی نبود... 

مثل آدم آهنی که کوکش کرده باشند اتوماتیک وار می گفت :

مینی سیتی

مینی سیتی

مینی سیتی 

خبری نبود....! 

به اطراف خودش نگاهی انداخت

آدم هاحریصانه در تکاپو بودند و

در جستجوی وسیله ای که آنها را به سر منزل مقصود برساند 

نگاه کرد

جمعیت تا وسط خیابان پیش آمده بود

زن ومرد

پیر و جوان

همه خسته از کار روزانه

با هزار و یک درد بی درمان 

سعی می کرد به خودش مسلط باشد

و حرص نزند

و به خاطر یه ماشین این قدر بالا و پایین نپرد 

خلاصه نیم ساعت شد سه ربع

و هنوز یک ساعت نشده بود که

یه راننده جوان مثل اینکه دلش سوخته یا به رحم اومده باشه گفت : 

چند نفرید؟ 

همه حمله ور شدند به سوی ماشین 

در چشم به هم زدنی

یکی تو صندلی جلو نشسته بود

یکی دیگه در حالیکه در عقب ماشین رو سفت چسبیده بود

یه بند می گفت :

ما دو نفریم 

او هم به مانند بقیه  

بی توجه به دیگران و حتی بی توجه به

حاجیه خانم تپل و مپل چادری که به زور تکان می خورد

روی صندلی عقب جا گرفت 

اولش عین خیالش نبود 

اما یه دفعه یادش افتاد

ای دل غافل......!!! 

با اینکه خیلی وقت بود که دیگه تو اتوبوس

به خاطر کسی بلند نمی شد و جاشو به کسی نمی داد 

اما یه جورایی تو دلش می گفت :

کاش ماشین به عقب بر می گشت....!