پنج‌شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1387

باران می آید.

صدای باران را می شنوم

و خوشحالم.

شمعی روشن کرده و در روشنایی سحر انگیزش

قلم به دست می گیرم

و شروع به نوشتن می کنم

نوشتن برا ی فراموش کردن

می نویسم تا فراموش کنم

می نویسم تا خاطره ای را بایگانی سازم

می نویسم تا از دست افکار و تخیلاتم

رهایی یابم

پس نوشتن از برای رهایی است

نه چیز دیگر.

وقتی باران می آید

احساس می کنم ،خدا با من آشتی است

وقتی باران می آید

احساس می کنم خدا بیشتر دوستم دارد

خیلی زیاد

بیشتر از بیشتر

وقتی باران می آید

احساس می کنم،خدا با من است

خدا اینجاست

شاید خدا باران است

یا باران خداست!

از آسمان باید پرسید

که باران فرزند کدامین است؟

کاش می شد ،در این سکوت و سیاهی شب

همراه این باران زیبا،به خیابان بروم!

شاید هم به میعادگاه همیشگی ام

"پشت بام"

این قدر زیر باران بمانم و قدم بزنم و به کوهها و آسمان خیره شوم

تا آب شوم

سراسر

به قول تو:"خیس خیس"

شمع مظلومانه می سوزد

و آب می شود

تا به تاریکی ام روشنایی بخشد

و من از او عذر خواهی می کنم

و تشکر

به خاطر همه فداکاری اش

به خاطر همه زیبایی سوختنش!

گمان نمی بردم که

سوختن و آب شدن

اینگونه و اینچنین زیبا باشد!

چراغت را روشن می بینم

و بر خود می لرزم

و در دل شادم

که او،بیدارست

که اوست،آنجا!

اما دشنه تردید امانم نمی دهد

....چرا هیچ نشانی نیست......چرا هیچ نگفته......هیچ نمی گوید........

توان سخن گفتنم نیست

مرا چه می شود؟؟؟؟

گویی خسته ام

خسته ام از همه تردید ها

خسته ام از چون و چرا؟؟؟

خسته ام از این همه قاعده و بازی

و بازیگران نا وارد!

" از بس که بر آورد غمت آه از من

ترسم که شود به کام بد خواه از من

دردا که ز هجران تو ای جان جهان

خون شد دلم و دلت نه آگاه از من"

من همیشه انتخاب گر بودم و فاعل و جان دار!

مهم این است که در همه موارد "انتخاب کردم"و "شجاعت انتخاب "داشتم

حتی به غلط و اشتباه

حتی با ریسک باختن،از دست دادن و تباه گشتن!

"خنک آن قمار بازی که بباخت

هر چه بودش

بنماید هیچش الا هوس قمار دیگر"

و این همه ،خود زندگی است

و معنای بودن!

و تو را انتخاب کردم

نه به خاطر اینکه

  "فوق العاده ای"

یا به قول خودت

"با بقیه متفاوتی"

و یا چنین و چنانی...........!

نه!

تو را به دوستی برگزیدم :

چون "دلم خواست"

"دلم گفت"

چون "تمنای قلبم بود و خواهش روحم"

تو را به دوستی برگزیدم:

چون "برایم کتابی آشنا بودی "

شاید یه شعر از شاملو

شاید هم یه رمان کلاسیک قرن 18-19

تو را برگزیدم به دوستی:

چون"می شناختمت به نیکی"

چون "خودت بودی"

"خود خودت"

"نه ذره ای کمتر نه ذره ای بیشتر"

فقط خودت

آبی آبی        سبز سبز     قرمز قرمز      زرد زرد      سفید سفید

چه رنگارنگ و چه یکتا

مانند رنگین کمان پس از باران

زیبا و زیبا و زیبا

"ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

شعر و غزل و دو بیتی آموخته ایم

در عشق که او جان و دل و دیده ماست

جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم"

نمی دانم چرا موضع گیری می کنی؟

نمی دانم چرا در مقابلم سنگر گرفته ای؟

شدی"مثل همه"

آره

"مثل همه"

دیگه "خودت "نیستی

حداقل برای من "خودت "نیستی

گویی در حال بازی شطرنج هستی

به مانند شطرنج بازی مغرور !که ساعتها مهر ه ای را تکان نمی دهد!

از ترس باختن.

به مانند تاجری خود دار!که نمی گوید حقیقت را !

از ترس زیان.

گویی به "سیاست" نشسته ایم

گویی به "جنگ و جدال "آمده ایم!

ما را چه می شود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ما را چه می شود؟

"چه کسی می خواهد

من و تو

ما

نشویم

خانه اش ویران باد"

به یاد عصر خسته ای که تو،"خودت"بودی!

"تو نه چنانی که منم،من نه چنانم که تویی

تو نه بر آنی که منم،من نه بر آنم که تویی

من همه در حکم توام ،تو همه در خون منی

گر مه و خورشید شوم،من کم از آنم که تویی

با همه ،ای رشک پری، چون سوی من بر گذری

باش،چنین تیز مران،تا که بدانم که تویی     "

با خودم در جدال بودم که آیا به ندای دل گوش بسپارم

یا به "سنت ، عرف و عادت "سر تسلیم فرو آرم؟؟؟

گل ها را دیدم و از خود بیخود شدم

و از یاد بردم همه قول و قرارها را.

بهار که زیباست ،آسمان هم زیباتر،کوهها هم هستند

و باران می بارد

پس چه اهمیتی دارد که تو چه قضاوتی داشته باشی؟

"دست ات را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل

سخن می گوید

زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست"

چه خوب است که یکدیگر را نمی بینیم

و از هم شناخت پیدا نمی کنیم

و ایدآل هایمان،شکسته نمی شود!

و در توهم "این همان است"

باقی می مانیم.

توهم و تخیلی که ساخته و پرداخته

خود ماست.

رویایی که جانش بخشیدیم

 نطفه گرفت و زاده شد و بزرگش کردیم.

"اشک رازی است

لبخند رازی است

عشق رازی است

اشک آن شب ،لبخند عشق ام بود"

و کلام آخر اینکه

امروز بیشتر از هر زمان به دو درس زندگی باور دارم

و امید اینکه فراموش نکنیم

که:

"در اوج هر لذتی، بذر دردی نهفته است"

"تهوعی باید تا تحولی شاید"